زندگی چیست؟؟؟
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست.

در آستانه بهار
مينويسم از تو اي زيباي من
ميسرايم از تو اي روياي من
اي نگاهت سبزتر از سبزه زار
مينويسم بي قرارم بيقرار
پشت ديوار بهار
مينويسم ماندهام در انتظار
اي که چشمت خواب را از من گرفت
مينويسم خستهام از انتظار
مينويسم مينويسم يادگار
من نميدانم چه دادهاي به من؟
که چنين دل را سپردم دست تو
يا چه بود در آن نگاه آتشين
يا چه کرد بامن دو چشم مست تو
من نميدانم نميدانم چرا؟
اين چنين آشفتهام
آشفتهام
با خيالت روز و شب در آتشم
شعرهايي نيمه شبها گفتهام
من نميدانم... ولي اينک بهار
با دو صد گل ميرسد
باغ تا گل ميدهد
گل به بلبل ميرسد
باز ميآيد بهار
باز ميآيد بهار
من نميدانم چرا؟
کس نميآرد مرا پيغام يار
اي ستمگر روزگار
بيقرارم بيقرار
باز ميبارم
چو باران بهار

دلتنگ تو نیستم
نه! اصلا هم اینطور نیست!
من اصلا دلتنگ تو نیستم!
و حتی فکر می کنم همین دیروز بوده
که با هم بوده ایم
اصلا هم در نبود تو
اشک نریخته ام!
به آن کلاغ خبر چینت هم بگو
از این به بعد
چشم های کورش را بیشتر باز کند!
تا وقتی خواست گزارش اشک های مرا بکند،
پیاز توی دستم را هم گزارش کند!!
آهان راستی!
نگفتم!
از وقتی تو نیستی،

سکوت
وقتي تــــو بــــودي،
ســــكـوت آنــچنان زيبـــا بــود،
كه ميشد خــوشههاي محبت را از خيال نام تو چيـد!
وقتي تــــو بــــودي،
بــاور بــا تـــو بودن،
تنها به خوابي ميماند كه با نسيم صبحگاهي از آسمان خيالم
به فراموشي سپرده ميشد!
ولي وقتي بــروي!
شايد باور بــي تـــو بودن، نگاه سرد مرا به مهرباني يك دوســت
بيشتر آشـــنا كــند.

طلوع دوباره آفتاب
چرا ديگر نميتابد،
بلند اندام زيبايم،
كه شمع پر فروغ و زيور ابيات من بود .
چرا اينگونه ساكت شد،
پري قصههاي من،
گل سرخ خيال لحظههاي غربت و محنت.
چرا تسليم محض سرنوشت نابرابر شد،
مگو، بـــــا تــــو !
كه شايد دلبرت،
دلبسته قصر طلايي شد...
نميدانم .....
نميدانم كه بعد زندگي عشق است يا تزوير؟
نميدانم كه عصر ما،
و آن افسانه شيرين و كهنه قصه ليلي،
همه خواب و خيال است يا همه نسيان؟
نميدانــــــــم ....
ولي، آونگ لحظه هاي شب خيزم،
و قطره قطره باران،
به روي شاخه گلها،
و بغض در گلو مانده،
سرود سبز دوستي را،
و آفتاب صداقت را،
بشارت ميدهد روزي.
به امــــــــيد چنان روزي
شب من، روز و، روزم شب شود آخر.

گم شدن
دلم خيلي واسه خودم تنگ شده....
نمي دونم تو کدوم کوچه گمش کردم....
آخرين بار توي يه کوچه با ديوارهاي قديمي با اصالت و فرهنگ با هم بوديم....
من بودم و خودم....
مست از نسيم عشق به باهم بودن فکر مي کرديم....
هر دري رو واسه پيدا کردن دلبر مي زديم...
گاهي من خسته مي شدم و گاهي اون....
اما گاهي من به اون دلداري مي دادم و گاهي اون به من...
نجوا کردن رو دوست داشتيم.....
مي گفتيم و مي گفتيم.... از عشق ... دل .... بودن.... و ماندن....
گاهي تنها نسيمي که گلبرگي رو نوازش کرده بود افکار آتشين مارو خنک مي کرد...
راه عاشق بودن رو بلد بوديم
مي دونستيم عشق چند بخشه....
بخش اول... معرفت.... بخش دوم جنون... و بخش آخر فنا....
ولي يهو هوا سرد شد...
تاريک شد...
کوچه گم شد....
شعله ها خاموش شد و من گم شدم....
و از اون روز ديگه کسي منو نديد..
نفهميد...
و نخواست..
حالا من گم شدم
و تو تاريکي گم شدن
تنها آوازه خواني تنهام....
